به دُرد و صاف تو را حکم نیست، قصه مخوان                که هرچه ساقی ما کرد، عین الطاف است!

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ |
 

دیدم نشسته ای و دلت را غریب وار              در چشم هایِ رنگِ عسل، آب کرده ای

هق هق که می کنی، رگ من را که میزنی!   این صحنه را میان طاق افق، قاب کرده ای

نقاش سورئال مکتب فصل انارها

.

.

.

              

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ |
 

برکه ی آرام پای باغ سبز کدخدا              مهد زالوهای خونخوار است ای لب تشنگان!

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ |
 

بعد از خدا، تو قابل ستایشی مادر...

روز مادر مبارک

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ |
به تهران فکر کنید! لوزان نان و آب نمی شود. 

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ |

وقتی به من گفتی که تهران را ندیدم....... با یک مداد آجری طرحی کشیدم

تصویر شهری مرده در ذهنی پر از دود،.... غرق افق هایی که آتشپاره دارد

با مردمانی گم شده در خویش و در شهر! .... شهری که یک دنیا غم آواره دارد

                  اینجا حریم عشق تنها سرپناه است........... برخیز تا هیئت فقط یک ربع راه است!                   

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ |

زندگی وقتی به آغوشت بیاید پیش پیش

نوبهاران را بگو پاییز یا دی ماه باش!

 

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ |

قرنهاست که فریاد "هل من ناصر" سیدالشهداء علیه السلام پهنه زمان را پیموده است و چون نفحات حیات بخش روح القدس بر هر زمین مرده ای که گذشته است؛ آن را به حیات عشق بارور ساخته و این چنین همه ی تاریخ تو گویی روزی بیش نیست و آن روز عاشوراست. 

شهید سیدمرتضی آوینی

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ |
 

زآنجا که رسم و عادت عاشق کشی توست                    با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ |

 

 آرامش تلخ لحظه ای طوفانی*** دلتنگی زخم های سرگردانی

غم های تفننی، سکوتی دلگیر***شبهای شلوغ متروی حقانی

  الزام به زندگی بدون حتی یک ایست***سرسام ترافیک، حیاتی فانی

       ای عشق به متن زندگی مان برگرد***حیف است نفس، میان بی ایمانی

       من، راه من از شما جدا خواهد شد***حتی به بهانه ی عواطف انسانی

     تردید نمی کنم، شما، شما می میرید***یا مرده حیات در شما بنیانی

                                 برگرد به متن روضه ها، برگردیم***در متن خیال ساقی عطشانی                                                       که با لب تشنه آب را عطشان کرد***تا روز ابد، بیا ببین انسانی؟                                      این شهر به طعم گرگ عادت کرده ست

پی نوشت: رفقا گفتن اینا وزنش درست نیست. ولا من فقط مینویسم. فرصت تصحیح وزن شعرها رو ندارم فعلا. همینجوری باهش حال کنید لطفاٌ.یاحق

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ |

آحاد مردم تکلیف دارند برای حفظ جمهوری اسلامی، از نماز اهمیتش بیشتر است؛ آن مسلمی(هم) که در آفریقاست، حفظ جمهوری اسلامی برایش واجب است!

امام روح الله(ره)

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ |
بخوانید. پاشایی همین چند روز آماده میشه

لزوم تئوریزه کردن جنگ پارتیزانی در عرصه رسانه

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ |

دارم نفس نمی کشم، و تو از مستیِ شراب                  این دودِ مانده در گلویِ مرا، ماه دیده ای!

شاید دوباره نوبت با هم نبودن است                             شاید دوباره در سراسر من، آه دیده ای!

من عاشقم به اینکه که تو در خوابهایِ خویش                          تقدیرِ جای جایِ مرا، گاه دیده ای!

بنواز سازِ مغربی ات را به های های                                می رقصمت اگر چه به ناگاه دیده ای!

من را چنین میانه ی میدان دردها!

پی نوشت: دلم بدجور یاد معین کرد امشبی و خوب... 2-این شعر تکمیل می شود.

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ |

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی                       هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت!

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ |

نبرد با داعش های وطنی در سال 88

نبرد با داعش های عراقی در سال 93

سفر حضرت ماه به کرمانشاه در سال 90

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ |
 
دکتر پرویز امینی، جدیداٌ مصاحبه ای مفصل با روزنامه وطن امروز داشته اند در مورد پدیده پاشایی. ایشان بی شک سمت استادی بر ما دارند. حتما مطلبشان را بخوانید.

 
ولی فعلا این یادداشت من رو بخونید تا زیاد بدقولی نکرده باشم. پاشایی رو می نویسم. فرصت نکردم!
نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ |

به زودی و در اولین فرصت، بحثی با عنوان تحلیل پدیده "پاشایی" می نویسم. بحثی که به نظر من کسی خوب به آن نپرداخته و با وجود اظهارنظرهای مختلف، هنوز هم تحلیل درستی از آن در جامعه ارائه نشده است.

منتظر باشید.

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ |

اینک سلام

سلامی به چشم هات

نزدیک سوز زمستان شده، هنوز...

اما خیال گرم بهاران دست هات...

در پهن دشت سوز زمستان چشم هام ...

...باران که می شود،... چه هوا گرم می شود

آرام می نشینم و گلو صاف می کنم...

ای لحظه های قدیمی، عتیقه اید!

این بیت های قدیمی چه بی غش اند

حالا سلام:

تشبیه میکنی دل من را به بال ها                                   عادت شده برای تو فرض محال ها

...

...

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ |
امشب کمی به سمت قیامت زدم                             دور از مسیر عادی عادت قدم زدم

دیدم تو را میان حصاری ز واژگان


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ |

سلام

من این "مرد" رو نمی شناختم راستش. این چند وقت هم که صدا و سیما هی سوزنش تو نگرفتن نشان شوالیه توسط استاد عزیز " حسین علیزاده" گیر کرده بود، به رفقا می گفتم اینا فقط دارن خودشونو ضایع می کنند و آخرش این بنده خدا میره نشان "چشم آبی های مغرور فرانکی" رو می گیره و اونوقت کسی نیست هیکل ما رو از کف آسفالت های "شانزه لیزه" جمع کنه. 

ولی...

ولی استاد تابوشکن موسیقی "ایران"، این بار هم ساز دیگری کوک کرد از جنس آریایی و از جنس وطن و از جنس آزادگی صاحب اصلی "نینوا". و برای دل ما و دل خودش، و برای احترام "ایران"، نشان شوالیه فرانکی ها را نگرفته، پس فرستاد. 

استاد سایه ات مستدام باد.

زخمه های رنگ رنگت، بیش از این پرشور باد

نای تارت، زخمی و  همواره و مغرور باد

خلاصه اینکه: فدایی داری داداش!

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ |
 
شیپور جنگ را زده اند ....  

بیدار شو ولی نترس! ... که اسم رمز فتح جهان، "یا اباعبدالله الحسین(ع)" است...

 چهل روز ز سر بریدنت می گذرد                                        از گودی و رنج دیدنت می گذرد

پیشاپیش اربعین حسینی رو به عاشقانش تسلیت میگم.

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ |

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست                      باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است                غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش                      که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار                   ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری                       خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی                             فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار                            که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار                                  ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی                                پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ |
ما آدم ها بعضی وقتا آدمایی رو که دوستشون داریم هی اذیتشون می کنیم!! خدا ببخشه ما رو 

در مطاف چشم هایت گم شدن را دوست داشت

آنکه اشکت را به دامن ریخت از دیوانگی!

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ |
 
فدای دوست نکردیم عمر و مال، دریغ                     که کار عشق زما این قدر نمی آید!

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۳ |
بانگ گاوی چه صدا باز دهد!، عشوه مخر                         سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد؟!

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۳ |
نقل است بزرگی از عرفای بسطام را زمانه به سر رسید و دانست که مفارقت از دنیا دیر نخواهد بود. یکی از مریدان را به نزد بایزید فرستاد و از شیخ رقعه ای متبرکه طلب کرد تا در دم جان دادن بر چشمان خویش نهاده باشد. شیخ قلم و دوات طلبید و مکتوب داشت:

"بسم الله الرحمن الرحیم"، بایزید این است!

چند ماهه به برکت وجود یکی از دوستان فاضل ، هر روز با مولوی، بایزید، ابوسعید، خواجه غبدالله، جنید و .... یه چرخی می زنیم!

حال خوبی هست. خدا رو شکر

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ |

    الهی که من فدات بشم

**الهی که درد و بلات بخوره تو سر من**

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ |

با تو به خرابات اگر گویم راز                                      به زانکه به محراب کنم بی تو نماز

ای اول و آخر خلقان همه تو                                     خواهی تو مرا بسوز و خواهی بنواز

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ |
مادرم تفسیر حرف ربّناست

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ |

کیک تولد را برش می داد پاییز                                  آه ای زمستان، فصل مردان، آمدی باز

نوشته شده توسط ح.رضایی بندقرایی در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ |
 
مطالب قدیمی‌تر